خرید بک لینک
بعد از ماهی راه خانه قدیمی را در پیش گرفتم.می خواستم از عالم و ادم رها باشم.اخرین بار که انجا رفته بودم پریود بودم.درد کمر و سرمای هوا درهم امیخته و حس نگونبختی را تقویت کرده بود.من به بالشت گلگلی و ر

برچسب: نویسنده: مانی رفیعی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:43

گرانی بنزین و صفهای طویلش میل به پرسه زدن در جاده ی مرزی را کم نکرده است.جاده ای که انتهایش سیمهای خاردار و اخر خط است.من هیچوقت تا پایان ره را نرفته ام.مرزی که برای من ترسیم کرده اند تا کارگاه سفالگر

برچسب: نویسنده: مانی رفیعی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:43

برای بازدید کلاس درس،روش تدریس،مچ گیری یا هر چیز دیگر که نامش را بگذاریم امده بود.برای هر چه که امده بود.وسط زنگ بود و من تدریس را به اخر رسانده بودم.مطالب را جمع بندی و از دخترها خواسته بودم که کمی ک

برچسب: نویسنده: مانی رفیعی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:43

غم بار دیگر وجودم را درنوردیده بود.مثل رقص طناب حصيري در دستان پیرمرد حصیرباف انسوی خیابان در پیچ و تاب بودم.هیچکس نبود که به فریاد دلم برسد.راه ارامستان را در پیش گرفتم.هر وقت به بن بست زندگی می رسید

برچسب: نویسنده: مانی رفیعی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:43

تا برایشان از دبیرجدیدی که قرار بود برایشان کلاس خصوصی بگذارد سخن گفتم.دخترها فریاد شادی سر دادند.از ذوق کردنشان تعجب کرده بودم.خندیدم و گفتم"چقدر خوشحال شدید."گفتند"خانم فلان سال معلممان بوده و او را

برچسب: نویسنده: مانی رفیعی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:43

پرنده پر نمی زد.حتی خبری از گازوییل کش ها و مردان گونی به دستی که قوطی و پلاستیک جمع می کنند نبود.سردی سحرهای پاییزی مردمان را اسیر حصار خانه ها کرده بود.از اینکه در ان هوای سرد شوهرم را وادار کرده بو

برچسب: نویسنده: مانی رفیعی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:43

مرد همسایه به رحمت خدا رفته است.ابتدا از مرگش متاسف شدم و هر چه جلو رفتم بیشتر به این نتیجه رسیدم که مرگ حق است و تمام.در سالهای دور که من به اجبار مدیر مدرسه بودم.بیشتر وقتها مسیر خانه تا مدرسه را پی

برچسب: نویسنده: مانی رفیعی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:43

تعریف کافه انسوی خیابان را زیاد شنیده بودم.جایی اختصاصی برای مردان که گپ بزنند و خستگی در کنند و به ارامش دروغین برسند.این بار گذر من به ان ارامش زودگذر رسیده بود.برای خودم مخلوط شیرچای سفارش دادم و چ

برچسب: نویسنده: مانی رفیعی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:43

بعد از مدتها ماهاتون سر از خانه ما در اورده است.امده تا اخبار روستای متمدن را بگوید و برود.اخبارش جالب نیست.خبر زندگی هایی ست که به بن بست طلاق کشیده است.می گوید"نمی دانم مردها مشکل دارند یا زنهایی که

برچسب: نویسنده: مانی رفیعی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:43

ننوشتن و گم کردن این صفحه اوایل سخت بود و بعد سهل و فراموش شد.بنی ادم زود به قفس عادت می کند.امروز دفتر مدرسه پر از والدین و معلمین بود.من و دوستم مثل افسرده ها و پیرزنهای عهد عتیق به هم زل زده بودیم.

برچسب: نویسنده: مانی رفیعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:04

مثل دیگر پسربچه ها که هم صحبتی جز مادرشان ندارند.یکریز سوال می پرسید.گذشته و اینده برایش مهم بود و از حال که او را پای درس و مشق نشانده بود متنفر بود.من غرق خواندن رمانی خارجی بودم.ان را برنامه طاقچه

برچسب: نویسنده: مانی رفیعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:04

به کسی که مادرش را از دست داده بود چه می توانستم بگویم?چطور میشد او را دلداری داد به جز انکه همراهش اشک بریزی و دعوت به صبرش بکنی یا در خفی و دعای اخر نماز برایش طلب عافیت کنی.مونث ها میگفتند اگر شوهر

برچسب: نویسنده: مانی رفیعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:04

صفحه بندی